تبليغاتX
عاشقانه -

عاشقانه

پیوند قلبها

به نام خدايي كه ليلي و مجنون را براي هم آفريد

سكوت شب من عاشقانه ترين ترنم جاودان بودن است


شب من عارفانه ترين تجلي حضور صحنه هاي با خود بودن است


فرداي بي صداي من ، خسته ام آرام بيا


از ميان دلهاي شاد ، من تورا گزيده ام

 

 

 

فقط تو آرام بيا !!


از پشت پلكهاي اولين ستارة شب


از پشت ديوار بلند مهتاب


از پشت شيشه الماس چشمها


به خدا به كدامين سو نظاره كنم


من هنوز رد پاي نرفته ام در راه رفتة تو !!


من هنوز آوارة كوي بي انتهاي اين جاده ام


من هنوز خسته از زورق انتخاب


به دنبال وسوسه هاي آبيم در ميان خواب


من هنوز يك نقطه ام براي شروع يه دنيا


ولي ولي خود نيز نمي دانم

چرا !!


به كدامين راه رفته محكومم مي كنيد


به كدامين گناه بزرگ كوچكم مي شماريد


به كدامين دريا ، تشنه سرابم مي كنيد


هنوز در باور شب ماتم زده ام


هنوز در پيكر سنگ تراشه هاي هجري


به دنبال رد پايي بر دلم

بيا ، براي يك بار هم كه شده فقط تو بيا


بيا ، براي اولين و آخرين بار فقط تو بگو


بگو كدامين جرم جز محبت مرا خار كرد


بگو كدامين صورت سيلي عشق را مرحم كرد


بگو كدامين فتنه در دل كوچكت رخنه كرد


بگو و فقط تو بگو


بگو شايد اين آخرين باشد براي اولينت


بگو شايد اين محكم ترين دليل باشد براي اينت


بگو شايد كه جاده راه تو ، از اين پس بي فروغ باشد

و اما اكنون …


اين منم عابري پا برهنه


اين منم ساكت و بي صدا چون پاي عبور


اين منم مبهوت اين هبوط


اين منم معشوق اين شلوغ


اين جا من مانده ام و هزار راه رفته


من مانده ام و طاقتي بافته شده


من مانده ام و چارقي رنگ و رخ رفته


من مانده ام و دفتري از شعرهاي خط خطي و كهنه

 

ديشب براي اولين بار


نه ديشب براي هزار يكمين بار بود كه ستاره شدم


حس كردم كه يك برگ شدم


حس كردم كه ديگر گرفتار و مانده اين جاده نيستم


حس كردم كه هزار راه رفته نيستم


حس كردم كه از تو و افكارت أي دنياي خاكي دورم


شدم يك قطره رفتم به چشم ماه


گريه كردم ، گريه كردم براي دلم تنها و بي صدا


حس كردم كه ديگر آزادم


چون بزرگراهي بي پليسم


چون ستاره بي هيچ غروبم


حس كردم كه بزرگ چون كوه در دل كويرم


حس كردم كه آبي زير بازوان قايقم

 

حس كردم كه چقدر از تو و دنياي آزاد و رها دورم


زنده باد آزادگي

 

تو نیستی که ببینی


چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست!


چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست!


چگونه جای تو در جان زندگی سبز است!


**********
هنوز پنجره باز است.


تو از بلندی ایوان به باغ می نگری.


درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها


به آن ترّنم شیرین ، به آن تبسم مهر


به ان نگاه پر از آفتاب ، می نگرند.
***********
تمام گنجشکان


که در نبودن تو


مرا به باد ملامت گرفته اند؛


تو را به نام صدا می کنند!


هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج


کنار باغچه ،


زیر درخت ها،


        لب حوض


درون آیینه پاک آب می نگرند.
**********
تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده ست


طنین شعر نگاه تو در ترانه من.


تو نیستی که ببینی ، چگونه می گردد


نسیم روح تو در باغ بی جوانه من.
**********
 
تو نیستی که ببینی ، چگونه ، دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست


غبار سربی اندوه ، بال گسترده ست


تو نیستی که ببینی ، دل رمیده من


به جز تو ، یاد همه چیز را رها کرده ست.
 
غروب های غریب


در این رواق نیاز


پرنده ساکت و غمگین ،


ستاره بیمار است


دو چشم خسته من


در امید عبث


دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است


تو نیستی که ببینی!


{فریدون مشیری}

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 18:41  توسط معين   |