تبليغاتX
عاشقانه -

عاشقانه

پیوند قلبها

 

به جنگل هاي بهاري و به مستي
به آن عهدي که با قلبم بستي
بدان اي نازنين تا زنده هستم
تو را دوست دارم و مي برستم
پس
دوستت دارم
نه براي آنچه که هستي
بلکه براي آنچه که هستم
وهنگامي که با توام
دوستت دارم
نه تنها براي آنچه که از خود ساخته اي
بلکه براي آنچه که از من مي سازي
دوستت دارم
چون به هيچ تماسي , کلامي و يا اشاراتي
به اين کار توانا نگشته اي
چون خود بوده اي
شايد دوست داشتن در نهايت
به همين معنا باشد

هوا ترست به رنگ هواي چشمانت
دوباره فال گرفتم براي چشمانت
 
اگر چه كوچك و تنگ است حجم اين دنيا
قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت
 
بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهي بر د
اگر چه خوانده ام از جاي جاي چشمانت
 
دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست
كه مانده در عطش كوچه هاي چشمانت
 
تمام آينه ها نذر ياس لبخندت
جنون آبي در يا فداي چشمانت
 
چه مي شود تو صدايم كني به لهجه موج
به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت
 
تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي
در انتظار چه خاليست جاي چشمانت
 
به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون
به انتهاي خود و ابتداي چشمانت
 
من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز
تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت
 
خدا كند كه بداني چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعاي چشمانت...

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 18:37  توسط معين   |