
دلتنگ!"
و در تمام اين لحظه هاي دلتنگي ، دل عجيب بهانه ات را مي گيرد . نمي دانم چه كنم كه
ديگر يادت نكند . نمي دانم ... نمي دانم " تو با من چه كرده اي ، كه از يادم نمي روي ؟ "
. مدتهاست كه ديگر عقل هم قادر به قانع كردن دل نيست . سالهاست كه دل ساز خود را مي
زند ، حرف خود را مي زند و كار خود را مي كند ، و عقل فقط نظاره گر است .
اين روزها بيشتر از هميشه به گوش دل قصه رفتن مي خوانم تا شايد باور كند كه بهار
امسال پايان همه چيز است ، اما انگار هرچه من بيشتر مي گويم ، او كمتر گوش مي كند و
بيشتر هواي ديدنت به سرش مي زند . ديگر نمي دانم چه كنم . چگونه از بار اين بغض كم
كنم ؟ چه كنم كه جايت اينقدر در لحظه هايم خالي نباشد ؟ ساده برايت بگويم اين روزها " د
ر جمع من و اين بغض بي قرار جاي تو خاليست ... "
و من در تمام اين لحظه ها با خود مي انديشم : آخرين بهار دانشگاه با اولين آن چه فرقي دارد
؟ آخرين بهار دانشگاه هم بي صدا از راه رسيد و باد سرگردان همچون هميشه بي مقصد
آواي رفتن سر داده ، كسي چه مي داند ، شايد اوهم سالهاست به دنبال كسي مي گردد كه در
بهار گم كرده !
خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد از جان گذرد هر كه شود همدمشان
روزي كه سرشتند ز گٍل پيكرشان
سنگي اندر گٍلشان بود و همان شد دلشان

