عشق
نشاط انگیزو ماتم زایی ای عشق عجب رسواگر ورسوایی ای عشق
اگر چنگ توبا جانی ستیزد چنان افتد که هرگز بر نخیزد
تو را یک فن نباشد، ذو فنونی بلای عقل و مبنای جنونی
چه دلها کز تو چون دریای خون است چه سرها کز تو صحرای جنون است
یکی را بر مراد دل رسانی یکی را در غم هجران نشانی
یکی را همچو مشعل بر فروزی میان شعله ها جانش بسوزی
خوشا آنکس که جانش از تو سوزد چو شمعی پای تا سر بر فروزد
خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق خوشا رسوایی بد نامی عشق
خوشا بر جان من، هر شام وهر روز همه دردو همه داغ و همه سوز
خوشا عاشق شدن، اما جدایی خوشا عشق و نوای بینوایی
خوشا در سوز عشقی سوختن ها درون شعله اش افروختن ها
چو عاشق از نگارش نام گیرد چراغ آرزوهایش بمیرد
هزاران دل بحسرت خون شد از عشق یکی در این میان مجنون شد از عشق
در این آتش هر آنکس بیشتر سوخت چراغش در جهان روشنتر افروخت
نوای عاشقان در بینواییست دوام عاشقی ها در جداییست

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 18:45  توسط معين
|
