تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

پیوند قلبها

به کلبه فقیرانه ما خوش آمدید

لطفا برای بهتر شدن وبلاگ داداشتون 

نظر یادتون نره. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 19:11  توسط معين   | 

بنام آنكه آفريد تو را تا ديوانه كنم تورا

تقدیم به:زهره عزیز و نازنینم 

 تک ستاره قلبم و تقدیم به تو که آفتاب مهرت هرگز در آسمان 

 دلم غروب نخواهد کرد

 

*******


با تمام وجود دوستت دارم و سبد گل سرخ با هزاران شاخه گل  

مریم 
به تو که عزیزترینم هستی و دلت مظهر عشق و وفاست تقدیم  

می کنم
ای که سبزترین نگاهی به زندگی 

و
ای زیباترین بهانه برای عاشق شدن 

و
ای خورشید گرمابخش سرزمین دلم


عاشقانه در کنارت می مانم و صادقانه دوستت دارم

 

*******
گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت


به شرط آنکه گهگاهی توهم از من یاد کنی

 

*******
اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست


وفا آن است که نامت را همیشه بر زبان دارم


بی تو بی نام و نشونم نمی خوام بی تو بمونم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 19:4  توسط معين   | 

زهره عزیز و نازم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 18:57  توسط معين   | 

زهره جان

 

تا کدوم ستاره دنبال تو باشم
 
تا کجا بی خبر از حال تو باشم
 
مگه میشه از تو دل برید و دل کند
 
بگو می خوام تا ابد مال تو باشم
 
از کسی نیس که نشونی تو نگیرم
 
به تو روزی میرسم من که بمیرم
 
هنوزم جای دو دستات خالی مونده
 
تا قیامت توی دستای حقیرم
 
خاک هر جاده نشسته روی دوشم
 
کی میاد روزی که با تو روبرو شم
 
من که از اول قصه گفته بودم
 
غیر تو با سایه م نمی جوشم
 
**********************************************
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 18:56  توسط معين   | 

مي خواهم تو را صدا بزنم ولي زبان ندارم
 
مي خواهم به سويت بيام ولي توان ندارم
 
مي خواهم تو را ببينم ولي چشم ندارم
 
من در قلبم تو را دارم
 
پس با قلبم تو را  صدا مي زنم
 
و با قلبم به سوي تو مي ايم
 
وبا قلبم تو به تو نگاه مي كنم 
 

هنوز در جاده انتظار نشسته وچشمانم را به آسمان بیکران دوخته ام.
 
هنوز گریه هایم را زیر باران پنهان می کنم

باز در انتظارم که بیایی
 
بیا تا پیش از این نگاهم غریب نماند
فریبا جان
 
 
نویسنده:معین
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 18:53  توسط معين   | 

 به انچه که ارامشي بزرگ است
 
 
 در نهايت تصويري عاشقانه
 
                  
 به دنبال نگاهی عاشق اما محروم
 
 
 
 تصويري که سهمی از ان نداشتم
 
          
 فقط حس می کردم ارامشی بزرگ است
 
 
 پاکي ان احساس روحم را نوازشي داد
 
  
 از خود پرسيدم پاکترين عشق کجاست؟
 
 
 که از هوي و هوس راهش جداست
 
     
 ناگهان حس کردم طراوتي بر وجودم باريد
 
 
 انقدر ارام شدم که زجر دنيا فراموشم شد
 
 
 بله پاکترين احساس همان تصوير خيالم بود
 
 
 از جنس باران که مرا جان بخشيد
 
                                                
 از باران هم پاکتر مگر مي شود بود
 
 
 گفتم شايد اين عشق پاک مرا بشويد
 
  
 مرا از عشق سيراب کند
 
 
 اين احساس که از اسمان باريد
 
     
 از جنس باران بود بر خاک تشنه و نا چيز
 
 
 و حالا من هم قدري پاک شده ام
 
     
 تصوير خيالم مرا تا اوج برد و ارام کرد
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 18:51  توسط معين   | 

دلم را جز تو كس دلبر نباشد

به جز شور توام در سر نباشد
دل من را تو عمدا ميكني تنگ
كه تا جاي كس ديگر نباشد

نگه دار پیاده میشم ...!
 
به تو عادت کرده بودم
 
مثل گلبرگی به شبنم
 
مثل عاشقی به غربت
 
مثل مجروحی به مرحم
 
من که در گریزم از مرگ
 
به تو عادت کرده بودم
 
از سکوت و گریه شب
 
به تو هجرت کرده بودم

 
خداوندا !
به هر که دوست میداری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هر که  دوست تر میداری
بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر است

 
به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به اسمان نگاه کن
و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند
باور کن که با او هرگز تنها نیستی هرگز
فقط کافی است عاشقا نه به اسمان نگاه کني 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 18:48  توسط معين   | 

عشق

 

نشاط انگیزو ماتم زایی ای عشق عجب رسواگر ورسوایی ای عشق
 
اگر چنگ توبا جانی ستیزد چنان افتد که هرگز بر نخیزد
 
تو را یک فن نباشد، ذو فنونی بلای عقل و مبنای جنونی
 
چه دلها کز تو چون دریای خون است چه سرها کز تو صحرای جنون است
 
یکی را بر مراد دل رسانی یکی را در غم هجران نشانی
 
یکی را همچو مشعل بر فروزی میان شعله ها جانش بسوزی
 
خوشا آنکس که جانش از تو سوزد چو شمعی پای تا سر بر فروزد
 
خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق خوشا رسوایی بد نامی عشق
 
خوشا بر جان من، هر شام وهر روز همه دردو همه داغ و همه سوز
 
خوشا عاشق شدن، اما جدایی خوشا عشق و نوای بینوایی
 
خوشا در سوز عشقی سوختن ها درون شعله اش افروختن ها
 
چو عاشق از نگارش نام گیرد چراغ آرزوهایش بمیرد
 
هزاران دل بحسرت خون شد از عشق یکی در این میان مجنون شد از عشق
 
در این آتش هر آنکس بیشتر سوخت چراغش در جهان روشنتر افروخت
 
نوای عاشقان در بینواییست دوام عاشقی ها در جداییست
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 18:45  توسط معين   | 

به نام خدايي كه ليلي و مجنون را براي هم آفريد

سكوت شب من عاشقانه ترين ترنم جاودان بودن است


شب من عارفانه ترين تجلي حضور صحنه هاي با خود بودن است


فرداي بي صداي من ، خسته ام آرام بيا


از ميان دلهاي شاد ، من تورا گزيده ام

 

 

 

فقط تو آرام بيا !!


از پشت پلكهاي اولين ستارة شب


از پشت ديوار بلند مهتاب


از پشت شيشه الماس چشمها


به خدا به كدامين سو نظاره كنم


من هنوز رد پاي نرفته ام در راه رفتة تو !!


من هنوز آوارة كوي بي انتهاي اين جاده ام


من هنوز خسته از زورق انتخاب


به دنبال وسوسه هاي آبيم در ميان خواب


من هنوز يك نقطه ام براي شروع يه دنيا


ولي ولي خود نيز نمي دانم

چرا !!


به كدامين راه رفته محكومم مي كنيد


به كدامين گناه بزرگ كوچكم مي شماريد


به كدامين دريا ، تشنه سرابم مي كنيد


هنوز در باور شب ماتم زده ام


هنوز در پيكر سنگ تراشه هاي هجري


به دنبال رد پايي بر دلم

بيا ، براي يك بار هم كه شده فقط تو بيا


بيا ، براي اولين و آخرين بار فقط تو بگو


بگو كدامين جرم جز محبت مرا خار كرد


بگو كدامين صورت سيلي عشق را مرحم كرد


بگو كدامين فتنه در دل كوچكت رخنه كرد


بگو و فقط تو بگو


بگو شايد اين آخرين باشد براي اولينت


بگو شايد اين محكم ترين دليل باشد براي اينت


بگو شايد كه جاده راه تو ، از اين پس بي فروغ باشد

و اما اكنون …


اين منم عابري پا برهنه


اين منم ساكت و بي صدا چون پاي عبور


اين منم مبهوت اين هبوط


اين منم معشوق اين شلوغ


اين جا من مانده ام و هزار راه رفته


من مانده ام و طاقتي بافته شده


من مانده ام و چارقي رنگ و رخ رفته


من مانده ام و دفتري از شعرهاي خط خطي و كهنه

 

ديشب براي اولين بار


نه ديشب براي هزار يكمين بار بود كه ستاره شدم


حس كردم كه يك برگ شدم


حس كردم كه ديگر گرفتار و مانده اين جاده نيستم


حس كردم كه هزار راه رفته نيستم


حس كردم كه از تو و افكارت أي دنياي خاكي دورم


شدم يك قطره رفتم به چشم ماه


گريه كردم ، گريه كردم براي دلم تنها و بي صدا


حس كردم كه ديگر آزادم


چون بزرگراهي بي پليسم


چون ستاره بي هيچ غروبم


حس كردم كه بزرگ چون كوه در دل كويرم


حس كردم كه آبي زير بازوان قايقم

 

حس كردم كه چقدر از تو و دنياي آزاد و رها دورم


زنده باد آزادگي

 

تو نیستی که ببینی


چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست!


چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست!


چگونه جای تو در جان زندگی سبز است!


**********
هنوز پنجره باز است.


تو از بلندی ایوان به باغ می نگری.


درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها


به آن ترّنم شیرین ، به آن تبسم مهر


به ان نگاه پر از آفتاب ، می نگرند.
***********
تمام گنجشکان


که در نبودن تو


مرا به باد ملامت گرفته اند؛


تو را به نام صدا می کنند!


هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج


کنار باغچه ،


زیر درخت ها،


        لب حوض


درون آیینه پاک آب می نگرند.
**********
تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده ست


طنین شعر نگاه تو در ترانه من.


تو نیستی که ببینی ، چگونه می گردد


نسیم روح تو در باغ بی جوانه من.
**********
 
تو نیستی که ببینی ، چگونه ، دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست


غبار سربی اندوه ، بال گسترده ست


تو نیستی که ببینی ، دل رمیده من


به جز تو ، یاد همه چیز را رها کرده ست.
 
غروب های غریب


در این رواق نیاز


پرنده ساکت و غمگین ،


ستاره بیمار است


دو چشم خسته من


در امید عبث


دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است


تو نیستی که ببینی!


{فریدون مشیری}

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 18:41  توسط معين   | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 18:40  توسط معين   | 

 

به جنگل هاي بهاري و به مستي
به آن عهدي که با قلبم بستي
بدان اي نازنين تا زنده هستم
تو را دوست دارم و مي برستم
پس
دوستت دارم
نه براي آنچه که هستي
بلکه براي آنچه که هستم
وهنگامي که با توام
دوستت دارم
نه تنها براي آنچه که از خود ساخته اي
بلکه براي آنچه که از من مي سازي
دوستت دارم
چون به هيچ تماسي , کلامي و يا اشاراتي
به اين کار توانا نگشته اي
چون خود بوده اي
شايد دوست داشتن در نهايت
به همين معنا باشد

هوا ترست به رنگ هواي چشمانت
دوباره فال گرفتم براي چشمانت
 
اگر چه كوچك و تنگ است حجم اين دنيا
قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت
 
بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهي بر د
اگر چه خوانده ام از جاي جاي چشمانت
 
دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست
كه مانده در عطش كوچه هاي چشمانت
 
تمام آينه ها نذر ياس لبخندت
جنون آبي در يا فداي چشمانت
 
چه مي شود تو صدايم كني به لهجه موج
به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت
 
تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي
در انتظار چه خاليست جاي چشمانت
 
به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون
به انتهاي خود و ابتداي چشمانت
 
من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز
تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت
 
خدا كند كه بداني چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعاي چشمانت...

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 18:37  توسط معين   | 

دلتنگ!"
و در تمام اين لحظه هاي دلتنگي ، دل عجيب بهانه ات را مي گيرد . نمي دانم چه كنم كه

 ديگر يادت نكند . نمي دانم ... نمي دانم " تو با من چه كرده اي ، كه از يادم نمي روي ؟ "

. مدتهاست كه ديگر عقل هم قادر به قانع كردن دل نيست . سالهاست كه دل ساز خود را مي

 زند ، حرف خود را مي زند و كار خود را مي كند ، و عقل فقط نظاره گر است .


اين روزها بيشتر از هميشه به گوش دل قصه رفتن مي خوانم تا شايد باور كند كه بهار

 امسال پايان همه چيز است ، اما انگار هرچه من بيشتر مي گويم ، او كمتر گوش مي كند و

 بيشتر هواي ديدنت به سرش مي زند . ديگر نمي دانم چه كنم . چگونه از بار اين بغض كم

 كنم ؟ چه كنم كه جايت اينقدر در لحظه هايم خالي نباشد ؟ ساده برايت بگويم اين روزها " د

ر جمع من و اين بغض بي قرار جاي تو خاليست ... "

 


و من در تمام اين لحظه ها با خود مي انديشم : آخرين  بهار دانشگاه با اولين آن چه فرقي دارد

 ؟ آخرين بهار دانشگاه هم بي صدا از راه رسيد و باد سرگردان همچون هميشه بي مقصد

 آواي رفتن سر داده ، كسي چه مي داند ، شايد اوهم سالهاست به دنبال كسي مي گردد كه در

 بهار گم كرده !

 

خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد از جان گذرد هر كه شود همدمشان
روزي كه سرشتند ز گٍل پيكرشان
سنگي اندر گٍلشان بود و همان شد دلشان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 18:33  توسط معين   | 

اگر عشق نبود
 
از غم خبری نبود اگر عشق نبود


دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟
 
بی رنگ تر از نقطه موهومی بود


این دایره کبود، اگر عشق نبود
 
از آینه ها غبار خاموشی را


عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟
 
در سینه هر سنگ دلی در تپش است


از این همه دل چه سود اگر عشق نبود؟
 
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟


دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
 
از دست تو در این همه سرگردانی


تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 18:31  توسط معين   | 

يارب


بگو يا رب
چه بد گفتم،، چه بد كردم
كه نزدت خويشتن را ديو و دد كردم
مرا يا رب نمي خواهي،
گناه از تو ،
اگر نفرين به اين دنياي بد كردم
به حرفم گوش كن يا رب ،به دردم گوش كن يارب
اگر بيهوده مي گويم،مرا خاموش كن يا رب
بگو يا رب ،
چه بد گفتم، چه بد كردم
كه نزدت خويشتن را ديو و دد كردم


به جز عشقي كه دردش را به من دادي
به من يا رب چه بخشيدي كه رد كردم
فقط در عاشقي يا رب،
مدد گفتم ،
شدم عاشق،
تمناي مدد كردم
شب مستي اگر يك توبه بشكستم
سحر تكرار توبه، صد به صد كردم
به سيلابم كشاندي، زير و بم ديدم
تحمل در عذاب جذر و مد كردم
برايم آتش دوزخ، فرستادي
برايت لاله ها را در سبد كردم
گرفتي جامه فخر مرا از من
صبورانه كُله را از نمد كردم
نشانم ده اگر يك مور آزردم
اگر يك دانه گندم را لگد كردم
مرا يا رب نمي خواهي،
گناه از تو ،
اگر نفرين به اين دنياي بد كردم
به حرفم گوش كن يا رب ،به دردم گوش كن يارب
اگر بيهوده مي گويم،مرا خاموش كن يا رب

خاطره
*************************************
روزها مي آيند ومي روند ،روزهاي ولادت ووفات مي آيند و مي روند،روزهاي وصال و فراق ميِ آيند ومي روند،زيباترين ساعت هاي پُر از خاطره تداعي مي شوند ، وقتي ميفهمي كه همه چيز گذشته وفقط خاطره اي ازآن باقي مانده بدون آنكه .....بفهمي واقعا ًكي بهت راست گفته و
فقط تنها چيزي كه قلبا ًبهش ايمان داشتي توي قلبت باقي مي ماند اگرصداي قلبها فراموش نشود.
****************************************

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 18:29  توسط معين   |