كاش مي شد اشك را تهديد كرد
مدت لبخند را تمديد كرد
كاش ميشد ميون لحظه ها
لحظه ديدار را نزديك كرد

که اینگونه در اضطراب ِ با تـــو بودن ،
پلک بر هم نمی نهم و در کوچه باغهای نگاهــت ،
پرسه می زنم تا بیــایی...



پیوند قلبها
كاش مي شد اشك را تهديد كرد
مدت لبخند را تمديد كرد
كاش ميشد ميون لحظه ها
لحظه ديدار را نزديك كرد

که اینگونه در اضطراب ِ با تـــو بودن ،
پلک بر هم نمی نهم و در کوچه باغهای نگاهــت ،
پرسه می زنم تا بیــایی...



من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم زبی آبی
ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

امشب دلم از آمدنت سرشار است
فانوس به دست کوچه دیدار است
آنگونه تو را در انتظارم که اگر
این چشم بخوابد آن یکی بیدار است
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به دریا شکوه بردم از شب ودشت
وز این عمری که تلخ تلخ بگذشت
به هر موجی که می گفتم غم خویش :
سری می زد به سنگ و باز می گشت


خسته دل داند بهای ناله را
شمع داند قدر داغ لاله را
هر دلی از سوز ما آگاه نیست
غیر را در خلوت ما راه نیست
حال بلبل از دل پروانه پرس
قصه دیوانه از دیوانه پرس

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم
وقتی که رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی او تمام کرد من شروع کردم
وقتی او تمام شد من آغاز شدمو چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن....
مثل تنها مردن!!!


و باز آمدی و نماندی
باز می آیی و خواهی رفت
و چه شاعرانه زمزمه هایت را مرور می کنم
وقتی دست در دست دلتنگی روی سنگفرش های خیابان قدم می زدیم
با هر قدمی که بر می داشتی انگار قلب مرا می شکافتی
روز اول فقط آشنایی بود و با این باور که تو نیز چون گذر ایام می گذری امروز را به دیروز و
فردا را به امروز می سپردم.
روز ها می گذشت اما تو نمی گذشتی
سینه ام مالامال از شوق جوانی و روزگارم با کم و کاستش می گذشت.
اما تو با من چه کردی که چنین باورهایم و آنچه عمری با آن سر کرده بودم
به راحتی به فراموشی سپردم .
عشق چنان است که
هر چه بیشتر ارزانی داری سرشار تر شود
و هر گاه آن را تنگتر در دست گیری
آسان تر از کف رود .
![]()
![]()
![]()
پروازش ده تا که پایدار بماند ...

بازهم تنهایی به کدامین گناه........

همیشه طالب شادمانی هستی ببخش.

برای تو

می نویسم آری من می نویسم
از عشق برایت حرف می زنم
تا تو باور کنی چقدر دوستت دارم
عشق را معنا می کنم
تا تو بفهمی معنای عشق من تویی
من زندگی میکنم
تا تو بدانی برای تو زنده ام ای تمام زندگیم
دوستت دارم
من / عشق
پاك يعني
سرزمين لحظه
يعني بيداد
عشق من
باختن عشق
جان يعني
زندگي ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق / من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
دوستت دارم
دوست داری بریم اینجا زندگی کنیم با هم ...
عشق
نگو نمياي آخه دير ميشه ميشكنه اين قلب شيشه
شايد ديگه منو نبيني دلتو ميسوزه واسه هميشه
يكمي يكمي يكمي يكمي منو دوسم داشته باش
جونمي عمرمي قلبمي يكمي منو دوسم داشته باش
واسه يك قطره واسه يك لحظه واسه يك ذره يكمي منو دوسم داشته باش
تو لحظه آخرم ميگذره آب از سرم بگو كه دوسم داري نذار كه از دست برم
يكمي يكمي يكمي يكمي منو دوسم داشته باش
جونمي عمرمي قلبمي يكمي منو دوسم داشته باش
واسه يك قطره واسه يك لحظه واسه يك ذره يكمي منو دوسم داشته باش
ناگهان ديدم سرم اتش گرفت
سوختم خاكسترم اتش گرفت
چشم واكردم سكوتم اب شد
چشم بستم بسترم اتش گرفت
در زدم كس اين قفس را وا نكرد
پرزدم بال وپرم اتش گرفت
از سرم خواب زمستاني برفت
اب در چشم ترم اتش گرفت
حرفي از نام تو امد بر زبان
دستهايم ، دفترم اتش گرفت
شکست در عشق
این متن رو تقدیم می کنم به تمام کسانی که عاشق شدند، ودرعشق شکست خوردند . این تکه پاره ای از احساسات، منه ه ما ممکنه با عمق کمتر یا بیشتر با تک تک سلولهایمان لمسش کنیم
گدای محبت که باشی، زودتر ضربه خوری ورسم روزگار چیزی جز این نیست. خرافه نیست. هر کجا که باشی و هرکسی که باشی اگر گدای محبت باشی می روی دنبال عشق. عشق که می گویم نه آن عشقی که در کوچه و بازار و خیابانپیدا می شود. نه آن عشقی که امروز از حریم آتشش طرفت در امان نیست و فردای روزگار سردی می شود آن عشقی را می گویم که گدای محبتش به دنبال اوست. اگر گدای محبت باشی این آتش هیچ وقت خاموش نمی شود و عمق احساست هر روز بیش از پیش.
اولش این طوری نیست. اولش بهت سلام می کنه. حتی جواب سلامش رو هم نمی دی. اما پافشاری می کنه. یه خورده که می گذره میگی باشه اینم مثل بقیه. کی به کیه. تو که در دلت رو بستی. اینم مثل بقیه یه مدتی میاد و میره. پس بی خیال. می شینی پای حرفاش. باهاش چت می کنی. باهاش بیشتر آشنا میشی و مسافرت میری بعدش می فهمی که در درونش چیزی هست که کمتر در کس دیگه ای دیدی.
علاقه ات بیشتر میشه ولی باز بی خیالی. میگی اینم گذریه. تا اینکه تو شرایط سخت روحی بهت کمک می کنه. در حد توانش زیر پر و بالت رو میگیره و اون وقته که دل لامصب امونت رو می بره. تا میای خودت رو جمع و جور کنی عاشقش میشی. دل رو می زنی به دریا. میگی چرا بایست احساسم رو بکشم. میگی خودش هم که همین رو میگه. پس دلت خوش میشه که باید بری دنبالش. باید بری تا بهش برسی. تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسی. تا حس عشق ورزیدنت رو که سالهاست باهاته خالی کنی و در عوضش هزاران حس زیبای دیگه بگیری.
نمی تونی لمسش کنی. نمی تونی ببوسیش. نمی تونی دستش رو توی دستت بگیری فقط می تونی صداش رو از کیلومترها اون ور تر بشنوی و باهاش ساعت ها چت کنی. و ساعتها با موبایل و تلفن و اس ام اس کنارش هستی و شبها تا بهاش حرف نزنی خوابت نبره و همیشه در تخیلت اون داشته باشی و به اسارت روحی شدیدی در بیای . بعد یه مدتی می فهمی که کار از کارت گذشته. یه روز تابستون می بینیش و با یه نگاه کارت رو می سازه. با یه خنده دلت رو گرفتار می کنه. انگار که دوست داری بگی هیچ جای دیگه نرو. پیشم باش واسه همیشه. شبهای طولانی رو باهاش تا صبح حرف می زنی از پشت تلفن. شبها و روزها از هم با خبرید و ........... دلتنگی و آغاز آوارگی.
حالا دو سال گذاشته و حساس تر شدی. همش از دستت فرار می کنه. هرچی بهش میگی دوستش داری حتی یه بارم این حس رو تجربه نمی کنی که بهت بگه دوستت داره. اون چیزی که حس کنی قلب اونم گره خورده. انگار یه جای کار می لنگه دلت می خواد بری پیشش. باهاش باشی شاید اوضاع عوض بشه. جون می کنی، گرما و سرما رو تحمل می کنی، بی خوابی ها رو، دوریش رو، اما انگار خدا نمی خواد که بشه. همش گره می ندازه تو کارت و تو هی چت می کنی و حرف می زنی. و با موبایل حرف میزنی و خواسته اتو میگی حاضری همه چیزتو فداش کنی و حاضری خدمت کارش تو زندگی بشی خلاصه نیت داری و میخوای باهاش باشی از اینکه یه روز نباشه ساعتها اشک میریزی از اینکه صداشو نشونی کلافه هستی و دلخوشیهات میشه عکسی که باهاش گرفتی و رو زمینه موبایلت گذاشتی و نگاه به چشماش میکنی و گاهی هم میبوسیش تو رویاهاش زندگی میکنی و گاهی اشتباها میان کلمات روز مره ات اسمشو اشتباهی نزد کسی صدا میکنی و
دلخوشیت میشه عکسهایی که باهم گرفتید . نگاه می کنی و همین طوری اشکه که از چشمات سرازیر میشه. می ری جلو آینه یکی محکم می زنی تو صورتت تا شاید کمی به خودت بیای، ولی میدونی که عاشق شدی. هرچی بیشتر میگذره علاقه ات بیشتر میشه. نه به خاطر ذات عشق، به خاطر اینکه بیشتر می شناسیش و می فهمی که آدم با انصافیه. خوبه با شخصیته مهربونه صادقه اهل زندگیه دارای عقل و تعقل بالاییه میدونی بغیر از اون نمی تونی با کس دیگه ای باشی میدونی یک روز نباشه تو بدون حضور اون نمی تونی به زندگی ادامه بدی
چشمات خشکیده بس که گریه کردی. نیرو و توانت رفته و حالا شده بعد یک دوسال انتظار، میخوای تصمیم بگیری میخوای ثابت کنی که واقعااااا عاشقشی
میخوای که تو بقلش بمیری ، میاد که سنگا رو وا بکنیم. میاد که بفهمه چشه و تو بازم گریه می کنی چون دلت راضی نمیشه. انگار که قراره ذبحت کنن. انگار یه چیزی بهت میگه امسال می میری. پژمرده میشی. میشی یه آدم زار و نحیف. مثل قدیما. مثل یه نوزاد که تازه پا گرفته و راه میره و قراره جفت پاهاش بشکنه. خودت رو دلداری می دی و فکرای خوب می کنی.
نمی دونی بگی که چقدر دوستش داری یا نه، مبادا که ناراحتش کنی آخه طاقت ناراحتی و غصه اش رو نداری. دلت نمیاد که بهش بگی که هر شب با چشمای خیس به خواب رفتی. دلت نمیاد بگی که توی تموم اون لحظه ها که در کنارش در تمام مسافرتها بودی و مثل دیوانه وارها نیگاهش میکردی و حتی از حضورش احساس خوشبختی میکردی تو اون لحظه حسرت خیلی چیزا رو تو دلت خفه کردی و هیچ وقت بهش نگفتی. دلت نمیاد که بگی جگرت پاره پاره شده تا برسه. تا بیاد باهات حرف بزنه. دوست داری که بهش خوش بگذره. نامردیه. نامردیه ناراحتش کنی. روزها تند تند می گذرن تا موقع حرف زدنش می رسه. اونی که هیچ وقت حرف نمی زده و همش میگفته سر فرصت. اما وقتی حرف میزنه کمرت می شکنه. سنگینی حسهای این مدت لهت می کنه. جلوی گریه ات رو می گیری و روت رو بر می گردونی مبادا که بخواد خیسی چشمهات رو ببینه. تو می فهمی چیزی رو که حتی فکرش رو نمی کردی. بنای عشق گذاشتن روی خرابه های محبت دیگری کار درستی نیست. اون وقت یه شب انقدر هق هق گریه می کنی که نفست بالا نمی آد. و چه جوری میتونی بشنوی که بخواهد اون از کنارت بره میتونی جلوی پاره پاره شدن جیگرتو بگیری میتونی حس با او بودن رو از خودت دور کنی
یه روز صبح پا میشی،میری جلوی آینه و خودت رو می بینی. رنجور شدی، لاغر و نحیف، شکسته و خموده، حالا مدتهاست که گذشته. بهت زنگ می زنه اما روحت مرده. قلبت مرده. دیگه نمی تپه. برای هیچ کس نمی تپه. با صدای همیشگیش که لطافت داره بهت میگه حالت چطوره و تو باید مثل دیگران به او هم دروغ بگی. باید بهش بگی من خوبم و همه چیز رو به راهه. وقتی که تلفن رو قطع می کنی باز برات این وقایع تکرار میشه و نمی دونی تا کی باید این جوری ذره ذره بمیری و عذاب بکشی
من وعشق تو و صدتا بهانه
من وعشق تو و دوري يارم
من وعشق تو و فكر وخيالم
من وعشق تو و لحظه ی ديدار
من وعشق تو و بوسيدن يار
من وعشق تو و گلاي گندم
من وعشق تو و حرفاي مردم
من وعشق تو و صداي قلبم
من وعشق تو و گريه و خندم
من وعشق تو و تك يادگارت
من وعشق تو و وهم وخيالت
من وعشق تو و شعراي عطار
من وعشق تو و قلب شكستم
من وعشق تو و صداي خستم
بيا بامن كه ديگه خيلي ديره
دلم بي تو ز دلتنگي ميميره
عروسك قصه من گهواره خوابت كجاست
شهر قشنگ كاغذي پولك آفتابت كجاست
بال وپر نقره اي كفتر عشقم كي بست
آينه ي طوطي من سنگ كدوم سينه شكست
عروسك قصه من زخم شكسته باتنت
بميرم اي شكسته دل چه بي صداست شكستنت
جغداي عاشق وببين از پلاي آبي ميگذرن
عروسك قلبشون به جشن بوسه مي برن
اما براي عشق ما اون لحظه آبي كجاست
عروسك قصه من پس شب مهتابي كجاست
نشد نصيب من از روزگار جز حسرت
نهال عمر نداده بار جز حسرت
شكفت غنچه و گل گشت زيبا دامن باغ
نبود قسمت . از بهار جز حسرت
مرا به سينه نتابيد آفتاب نشاد
نديد آينه ي دل . غبار جز حسرت
زموج حادثه در بحر بيكرانه ي درد
نبود كشتي ما را جز حسرت
دميد صبح و تو در باغ ديده نشكفتي
سحر نداشت شب انتظار جز حسرت
![]()
![]()
![]()
که بعد از روزهای گرم وشيرين
زمان مردنم . زمان مردنم آيا در آغوش تو جانم را خدا گيردو
ويا اين آرزو در نطفه می ميرد شايد.........!
عشق يعني درد و دل يعني صفا
عشق يعني يك شهاب و يك سراب
عشق يعني يك سلام و يك جواب
عشق يعني يك نگاه و يك نياز
عشق يعني عالمي راز و نياز
عشق يعني تا ابد فاني شدن
عشق يعني عابد و زاهد شدن
عشق يعني همچو ليلا خون شدن
یا چو مجنون راهی صحرا شدن
عشق یعنی تیشه فرهاد ها
عشق یعنی عالم فریاد ها
عشق یعنی زخم کوه بیستون
عشق یعنی ناله های درد و خون
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی یکه و تنها شدن
عشق یعنی التماس و انتظار
عشق یعنی تا ابد با من بمان...!

هنوز معنای باران نفهمیدم که بر اسمان دلم باریدی
هنوز معنای محبت را نمی دانستم که تو در کنج دلم جای دادی
نمی دانم تو را به چه چیز صفت دهم
با کدام گل سرخ جواب محبتهای تو را کنم
هنوز معنای عشق نمی دانستم که تو با عشق ورزیدن به من عشق را نشان دادی
وقتی قلم در دست داشتم تا به جای گل سرخ نامه ای برایت بنویسم
هیچی به ذهن نمی رسید به جز اینکه بگویم
دوستت دارم
پس فرصتی برای عاشقی من بده